|
به نام خدا . حساب و كتابي با دلم داشتم كه بايد قبل از سال تحويل سرراست ميشد. هرکدومتون که مشغول خرید شب عیدهستین، وقتی اون ماهی کوچولوهای شیطون و میبینین، وقتی سر پل تجریشین از دم سمنوی خاله لیلا رد میشین یاهر وقت گل نرگس خریدین یادم کنین. سال نو همه مبارک. + نوشته شده در Sat 15 Mar 2008 توسط خودم |
نشستم و دارم فکر میکنم .به اتفاقی که باید به زودی بیافته و منفی یا مثبت بودنش سرنوشتمون رو تغییر میده . نه نمی خوام فکر کنم .هواسم رو پرت میکنم. ترکهای کنار دیوار رو میبینم. تازه رنگ شده ولی دوباره زده بیرون .شاید باید زیرش بتونه بهتری میزدند. یادش به خیر. عاشق این کار های بابام بودم. از زمانی که یادم می آد همه کارهای خونه رو خودش با عشق می کرد .تمام دیوار ها رو از جمله اطاق من رو هر سال دم عید رنگ می کرد. چه قری میزدم بهش که وای ی ی ی. چقدر طول میکشه؟ من که نمی تونم یک شب هم تو اطاقم نباشم. نگام می کرد و می گقت صداشو در نیار . اول اطاق تو رو شروع می کنم تا آخر شب هم تموم میشه فقط به کسی نگو که میگن باز هوای یکی یه دونتو داشتی؟..... همیشه هم به قولش عمل می کرد. کاش ترکهای ذهنم و هم میتونستم با بتونه پر کنم. باز به خودم هشدار میدم که بس کن! از خودم میپرسم آیا من آدم خوشبختی هستم؟ داشته هام رو میشمرم......خیلی زیادن. همه این چیزهایی که من دارم و تجربه و کردم و ندارن. اما اون چیزهایی رو که میخوام و ندارم زندگیم و نصفه رها کرده. نمیشه که همه چیز و با هم داشت. مثل خانمهای بزرگ با خودم فکر میکنم. خیلی منطقی. میگم خوب اگه الان اینها رو هم داشتم بازم یه چیز دیگه میخواستم. یا اگه اینها رو داشتم و اینها رو نداشتم که خیلی بدتر بود. اونجوری دیگه مطمئن بودم که بدبخت بودم. اما الان حداقل کلی چیزهایی دارم که باهاشون احساس خوشبختی میکنم. چی میشد که همیشه این ضربان قلبم آروم بود و هیجاناتش کم. چی میشد که همیشه اینجوری آروم نفس میکشیدم و راحت درباره هر واقعیتی فکر میکردم؟ جواب میدم که فکر میکنی خودم از این حال بدم میاد. من نمیتونم احساساتم و هیجاناتم و کنترل کنم. این عقاید عجیب و غریبمه که زندگیم رو همیشه عجیب و متفاوت میکنه. دوست ندارم که مثل بقیه زندگی کنم. مثلا هر کاری که عرف باشه و همه بکنن و من هم بکنم. من کاری و میکنم که به نظر خودم درست باشه..... ولی راستش من تکلیفم با خودم روشن شده. + نوشته شده در Mon 10 Mar 2008 توسط خودم |
انتظار خبری نیست مرا.....
دلم گرفته بود یه فال حافط گرفتم این اومد: بود آیا که در میکده ها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند + نوشته شده در Sun 2 Mar 2008 توسط خودم |
یادم باشه... + نوشته شده در Tue 22 Jan 2008 توسط خودم |
هر چند وقت یک بار میشینم و روزهام رو عبادت می کنم. یک سلام ساده بی تعارف٬ یک دوست خواهم داشت...... چقدر مسیرها رو که عوض نکرده. چند بار مسیر زندگیمون با یک سلام ساده عوض شده؟!!! اما فقط یکیشه که میشه هوای نزدیک به نفست. یادت می آد؟ اون شب قرار بود چندتا دوست قدیمی رو ببینم. اما غریبه ای شد آشنای زندگیم. به عشق که فکر میکنم میبینم ..........محبت و عشق رو تو چیزهای خیلی کوچیک میبینم. تو اینکه وقتی شرایط بده برای سالگردمون یک کارت مشترک بخریم و با هم توش بنویسیم. به اینکه آخرین دونه های سیب زمینی رو واسه همدیگه بگذاریم. چقدر از این دوست داشتن های ساده به هم دادیم ؟؟چقدر برای حفظ یک دوستت دارم ساده بازم دوستت دارم های کوچیک به هم میدیم.؟ فکر کنیم . فقط یک لحظه فکر کنیم اگه همین امشب بفهمیم که فقط یک ماه دیگه زنده ایم...... چقدر عشق کوچیک تو ذهن عشقمون گذاشتیم؟ هممون یه کارهایی داریم که همیشه گذاشتیمش برای یه روزی. بد نیست اینجوری زندگی کنیم که انگار فقط یک ماه زنده ایم. و هر کاری که آرزوی انجامش و داریم،همین امروز،همین حالا انجام بدیم. + نوشته شده در Sun 20 Jan 2008 توسط خودم |
زندگی مثل شطرنج ميمونه ... اگه بازی بلد نباشی همه ميخوان يادت بدن... ولی اگه خوب بازی کنی همه ميخوان شکستت بدن...!!! نمی دونم چرا چند روزه گیر دادم به شطرنج. + نوشته شده در Sun 6 Jan 2008 توسط خودم |
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهارتخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت. توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن + نوشته شده در Sat 5 Jan 2008 توسط خودم |
تازگی ها تمام فکر من اينه که از پشت پنجره اي که گاهی حتی باز نمی کنم، خدایی را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و ما این سمت ها آواز ای خدا را زمزمه می کنیم. بازی شطرنج قشنگه . ولی وقتی به این فکر میکنی که هدایت یک لشگر رو بر عهده داری......با حریف هایی که گاه قویند و گاه پست .........چند بار به بلند شدن از پشت میز شطرنج فکر می کنی؟؟ + نوشته شده در Fri 4 Jan 2008 توسط خودم |
در زندگی هر کس همواره اتفاقی وجود دارد که عامل اصلی توقف پیشرفت اوست. یک ضربه . یک شکست تلخ . یا حتی پیروزی که درست درکش نمی کنیم می تواند باعث بزدلی و عدم پیش رفتن ما شود . برای پیشرفتمان باید این نقطه را کشف کنیم. ( کتاب جادو گران مکزیکی) سخت ترین کار دنیا مرور زندگیمونه . مگه نه؟ + نوشته شده در Mon 31 Dec 2007 توسط خودم |
هجرت سرابی بود و بس خوابی که تعبیری نداشت هر کس که روزی یار بود............ + نوشته شده در Sun 23 Dec 2007 توسط خودم |
|